قدیما اونقدر زندگیم ساده بود که با یه اتفاق جالب یا حداقل یکم جالب یا کم کمش از نظر خودم جالب اتفاق افتاد میومدیم اینجا می‌نوشتم اما الان اتفاقات زیادی میفته اونقدر اتفاقات جالب که موقع فکر کردم به نوشتن با خودم میگم نمیصرفه با این گوشی اینا رو بنویسی ولش 

کاش کیبورد نازنینم کیبورد کامپیوترم الان پیشم بود با اون بود که نوشتن من شما و شمایل پیدا می‌کرد با اون بود که حسم با شک شک دکمه های کیبورد منتقل می‌شد نه با این صفحه لمسی مسخره پر اشتباه 

خیلی جا های همین زندگی رو ریدم اگه زندگی رو تشبیه کنیم به جایی که پر از تپه هستش اون موقع من میتونم بیام و بگم تپه نریده نمی‌تونید پیدا کنید 

ولی یه جا هایی هم هست که دست گل کاشتم مخصوصا اونجا ها که برای خودم دوست پیدا و انتخاب کردم ، دوستایی دارم که مرام معرفت ازشون می‌باره اونقدر که باعث میشن من با خودم بگم مگه من کیم ؟ مگه من چی دارم ؟ 

واقا دلم به حال این ۱۷ سال به پایین های امروزی میسوزه که با بیان و بلاگ آشنایی ندارن و جاش چنل های دیلی دارن چنل هایی که حتی دیلی هم نیستن و اکثرا به چیزی درست کردن که بگن آره منم اینم که می‌بینی با به تعبیری دیگر چیزی که من می‌خوام ببینی ، میان و پست های فاز دار با نمی‌دونم سنگین و زرد و مبهم چنل های دیگه رو فروارد میکننذو من واقا از این کار اعصابم کیری میشه آخه کصکش کصمشنگ باید به اونی که می‌نویسی اعتقاد داشته باشی باید اونقدر به نوشتت ایمان ذاسته باشی که ازش دفاع کنی وقتی به چیزی رو فروارد می‌کنی یعنی میگی من به این باور دارم در حالی که اینطوری نیست و اینطوری بگم بهتون ممکن نیست اینطوری بتونه باشه 

تو داستان شنل قرمزی ، این گرگ قصه ما میخواست این دختر قصه رو بخوره ، این چیزیه که هممون می‌دونیم این چیزی هست که هممون به روایت شنل قرمزی شنیدیم ولی شما اینطوری نباشید شما برید از آقا گرگه هم بپرسید جریان چیه بود ؟ شاید شنل قرمزی خودش میخارید 

این روزا خستم جسمم خستس کار از صبح تا شب دهنمو گاییده ولی سر همین کار امروز یه اتفاق جالب افتاد 😂 

فرض کنید من سر کارم مغازه در حد انفجار شلوغه لباس های کثیف و قدیمی کفش هایی که تو مرز پارگی قرار دارند خستگی از سر و روم میباره صد تا کار ریخته سرم و هر چند دقیقه یه بار یکی میاد امر و نهی می‌کنه دستور میده می‌ره این وسط دیدم یه دختره جلوم هی میاد کت واک می‌ره و می‌ره و احتمالا مدت زمان کمی هم این اتفاق نیفتاده چون من ذاتا یکم دیر میگیرم 😂 اولش بیخیال بودم ذاتا یه عالمه کار ریخته بود سرم و این وسط مشتری هایی بودن که میومدم و با سوالات کیریشون میرفتن رو مخم ولی این دختره دیدم میاد و می‌ره میاد و می‌ره 

با خانواده اومده بود و خانوادش تو صف دراااااز صندوق بودن بعد تقریبا بیست دقیقه داشت نوبت اینا میشد دختره اومد نزدیکم و اول در مورد نودل سوال پرسید کدومش خوبه و فلان 😂 جاتون خالی دو تا از این نودل بزرگا که کم فروش هستن رو دادم دستش گفتم اینا خوبن بعد جالب از اینجا به بعدشه گفت شما این‌جا کار میکنید ؟🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿 من واقعا 🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿 گفتم بله من اینجا مشغولم گفت میتونم شمارتون رو داشته باشم ؟ 🗿🗿🗿🗿🗿🗿 😂 نمی‌دونم خندمو چطوری کنترل کردم گوشیش دستش بود که گفت من باز میام الان باید برم و رفت 🗿🗿🗿 رفت پیش خانوادش که نوبتشون بود بعدش منم رفتم اون سر مغازه 😂 احسااااس میکنم این داستان ادامه دارد 😂 قربون خدا برم وسط بگایی های زندگی یه تبلیغات میندازه تا حواسم از کونی که داره ازم پاره میشه پرت بشه